به نام خدا
آن شب که آقا رفت آسمان آبی نبود،در بیابان هم باران آمد.همه تن خسته بودیم اما دلهامان
به بودنش خوش بود.آن شب که آقا رفت ما همه مرد شدیم حتی مهتاب به وسعت خورشید قد کشید.
آن شب که آقا رفت سیاهی بوی گل می داد،خاک می رقصید گویا روح القدسی به میهمانیشان شتافته بود.
آن شب که هستی نظام را از ما گرفت نظام هستی بی نظم شد.
انگار ستاره ها از آسمان گریختند،سنجاقک ها بال نداشتند،زنجره ها سازشان کوک نبود وما
تا صبح بیدار بودیم.آخر آقا فقط آقای ما نبود آقای همه ی بچه ها، دخترها و پسرها ،زن ها
ومردها ،عروس ها و دامادها ،تو، من اصلا آقای همه ی موجودات خوب دنیا بود.
آن شب که آقا رفت5فروردین دیگر عید نبود اصلاهیچ5فروردینی دیگر عید نیست.
خداجان می دانم که آقای ما را که وقتی می رفت چمدانش پر از اسم امامان بود
برای خودت دستچین کردی ، بردی آقای اون وری ها بشود توی بهشت اما نگفتی
ما تو زندان دنیاچه کنیم .
آقا پاشو از تو عکست در بیا آخه کبکات گشنه و تشنه ان.آقا خونه ی چیتگر که هیچ
خونه ی دل ما رو کی آب و جارو میکنه؟
آقا بزرگه می دونم که محاله از توی عکست دربیای واسه همین واست یک بوسه می فرستم
ویک سلام برای ابدیت.
*اگه امکان داره برای شادی روحش یه فاتحه بفرستید
*دلم خیلی گرفته،آقا بزرگه جات خیلی خیلی خالیه هنوز هیچ کس باورش نمیشه که کنارمون نیستی
*این متن رو پسرعمم برای پدربزرگم نوشته

مهتاب